ایلیا گل پسره خونه ما

                                           

سلام دوستهای خوبم به وبلاگ من خوش اومدیدمحبت

اگه برام نظر بذارید خیلی خوشحال میشم.آرام

بازگشت به میادین پس از 16 ماه

سلام به همگی .... کا ربا نی نی وبلاگ دیگه یادم رفته از وقتی که اینستا اومده  عکسا رو سریع ثبت میکنیم و خلاص دیگه احتیاجی به آپلود نیست...  ایلیای من الان 2سال و 6 ماه و 14 روزشه و شده یه قنده به تمام معنا. هر روز خوردنی تر از قبل ، شیرین زبونیاش آدم و به خود زنی وادار میکنه.  حالا دیگه کامل حرف میزنی. الان 3 ماهی هست که از پوشک گرفتمت.  8 ماهم است که از شیر گرفتمت. حدودا 40 روز کمتر از 2 سال تمام. از بس که ضعیف شده بودی و غذا نمیخوردی مجبور شدم زودتر به غذا بندازمت نفسم.  عاشق پارک و قلعه بادی هستی. با اسباب بازی ها و ماشین هات حسابی سرگرمی. توی کارهای خونه کلی کمکم میکنی و خلاصه رفیق تنهایی ...
21 ارديبهشت 1396

وقتی که دست پسرمامان میشکنه...

ایلیا جون مامان توی تاریخ ۲۳ دی ۱۳۹۴ بخاطر شیطونیاش متاسفانه از مبل افتاد مچ دست چپش مو برداشت... پسرم کلی گریه میکردی اولش فکرکردیم بخاطر ترس افتادنته و چیزیت نیست و بدنت کوفته شده ولی وقتی دیدیم که موقع بلندشدن از زمین و برداشتن وسایل گریه میکنی فهمیدیم نه داستان بیش از ایناس. خیلی روز بدی بود پسرم   اول رفتیم درمانگاه و بعد از اینکه دکتر از دستت عکس انداخت و گفت که دستش شکسته انگار یه پارچ یخ رو سر من و بابایی ریختن شوکه شدیم. و دکتر بمون گفت چون سنش کمه ببرینش بیمارستان میلاد هم مجهزتره هم با بیمه تون هزینش کمتر مسشه. ما هم ساعت8:45 شب رفتیم بیمارستان میلاد و بعد از کلی گریه کردنای من و شما بالاخره دست خوشگلت رو گچ گرفتیم...
29 دی 1394

چهارده ماه از داشتنت میگذرد

ایلیا جونم سلام گل پسرم اومدم برات بگم که این مدت چه کارهای جدیدی یادگرفتی؛ بااینکه خیلی دوست دارم برات عکس بذارم ولی خودت نمیذاری با لپتاب کار کنم الانم داری شیر میخوری و من با گوشی برات مینویسم: *ماشالله یک سال و هم گذروندی و واکسن ش رو هم زدی در حالیکه آقا بودی و اصلا اذیت نکردی قربونت بشم . *تولد یک سالگیت و هم خیلی ساده فقط به صرف شام برگزار کردیم چونکه شب هفت شهادت امام حسین بود . آقاجون و مادر جون ۱۰۰ هزار تومن،دایی جون یه سکه پارسیان،خاله جون یه شلوار اسلش برات آوردن بابابزرگ و عمو هادی هر کدوم یه ماشین ،عمو میثم شلوارک عمو محمد دمپایی لا انگشتی برات آوردن  من و باباجون هم برات کمپرسی بزرگ برات خرید و عاشقشی و همش سوار...
3 دی 1394

شش ماه دوم از سال اول زندگی ایلیا

سلام ایلیای نازم واقعا شرمندتم که بعد این همه مدت اومدم و برات مینویسم. ماشالله کلی شیرین و شیطون شدی و اصلا مجال نوشتن بهم نمیدی و از طرفیم اگه لپتاب و ببینی دیگه اجازه نمیدی دست ماهم بش بخوره. الان دیگه توی دوازده ماهگی رفتی و تا 22روز دیگه یکسالت تموم میشه. راستی که چقد زود گذشت و توی این یکسال بهترین روزهای عمرمو در کنارت داشتم. همیشه که چشام به شیرین کاریهات و خنده های معصومت میفته خدارو صدهزار بار شکر میکنم که تو رو به ما داد. الهی هرکس بچه میخواد دامنش سبز بشه... الان دیدم وقت خوبیه بعد از این همه مدت برا نوشتن چونکه تو خوابیدی و منم خوابم نمیاد.. پس شروع میکنم: از شش ماهگیت شروع میکنم که دیگه کامل میچرخیدی و حسابی ب...
15 مهر 1394

اندراحوالات ایلیا جان درآخرین روزهای سال 93 و سال جدید

پسرم چند روز وقت نکردم بیام و عکسهای نازت و بذارم الان فرصت و غنیمت میشمارم و عکسهای آخر سال 93 رو با چندتا از عکسهای جدیدت باهم برات میذارم. فدات بشم کلی عکس داشتی ولی چندتاشو برات گلچین میکنم و در ادامه مطلب برات میذارم.     شبها میرفتیم پیش بابا سرکار براش چایی میبردیم چون هوا سرد بود بعدش که میومدیم خونه من ازت عکس مینداختم.      قربون نازکردنت برم.      این پفیلا یه یک ساعتی سرگرمت کرده بود همش باهاش کلنجار میرفتی.     وقتی پسرم میاد توی آشپزخونه تا به مامانش کمک کنه    اینجا خودت زیرانداز و گرفتی توی دستت و خوابیدی&nbs...
18 فروردين 1394

ایلیا در اولین بهار عمرش

سلام عزیزم امسال بهترین عید نوروز زندگیم و گذروندم چونکه تورو در کنارم داشتم و خدارو صدهزار مرتبه شکر میکنم بابت داشتنت. پارسال این موقع تو توی شکمم بودی ولی امسال تورو سر سفره هفت سینم داشتم. چندتا از عکسهای این ایام رو برات میذارم.   قربون چشات بشم که زل زدی به سیب اینجا تازه سال تحویل شده و تازه از خواب بیدار شدی برا همین چشات پف کرده.  اینجا بغل خاله جونتی    اینجا هم بغل مادر جونی     اینجا هم روی دوش آقا جونی      روز شهادت حضرت زهرا هم رفتیم امامزاده صالح جای همگی خالی خیلی خوش گذشت برا تنوع خواستیم با مترو بریم&nbs...
17 فروردين 1394

چند قدمی بهار 94

ایلیای عزیزم الان تقریبا ۱ ساعت و ۱۵ دقیقه تا تحویل شدن سال 94 مونده و شما تو خواب ناز بسر میبری ، یه یک ساعتی میشه که لالا کردی!  امروز همه کارهای باقی مونده رو هم انجام دادم و خونه رو تمیز کردم بازم    تا به دلم بشینه واسه سال جدید! صبح هم یه سری سه تایی رفتیم خرید و هفت سینهای سفره مونو کامل کردیم به به چه هوای خوبی بود صبح نم نم بارون آدم و مست میکرد تو هم خیلی کیف کردی از بارون بهاری!! یه سه ساعتی میشه که سفره هفت سین و چیدم و منتظرم تا ساعت "۰۲ '۱۵  ۲ امسال سال بزِ ایشالله که سال خوب و خوش و بابرکتی واسه همه باشه!  ایشالله بعدا میام عکس هفت سینمونو با حضور شما برات  میذارم!   عزیز مامان...
1 فروردين 1394

واکسن چهارماهگی و آغاز پنج ماهگی با کلی ماجرای شیرین

سلام پسر قشنگم شما از مرز چهارماهگی گذشتی و وارد پنج ماهگی شدی روزها خیلی سریع داره میگذره و شما ماشالله مردتر میشی و جیگرتر.  پسرنازم روز پنجشنبه 7اسفند شما واکسن چهارماهگیتو زدی بعد از اینکه خانمه توی بهداشت قد و وزنت کرد من خودم شروع کردم به اشک ریختن آخه داشتی میخندیدی و نمیدونستی چی انتظارتو میکشه بعد دیگه من نتونستم نگاه کنم و بعد از اینکه قطره فلج اطفالتو تو بغلم خوردی بابایی تو صدا کردم که بیاد پاتو نگه داره من طاقت دیدنشو نداشتم بعد یدفعه صدای جیغت بلند شد الهی بمیرم برات زود بغلت کردم تا تو ماشین داشتی گریه میکردی و منم زود بهت شیر دادم و خوابت برد.  بعدشم زیاد تب نکردی خوب بودی شکرخدا منم بهت استامینوفن میدادم تا ...
9 اسفند 1393

چهار ماهگی ایلیا جون

پسر نازم میخوام چهار ماهگیتو بهت تبریک بگم و ایشالله که همیشه صحیح و سالم باشی مادر. خیلی جیگر شدی بیشتر وقتها در حال خندیدنی، عاشق بازی و شیطنتی. جدیدا هم رو دست چپت میخوابی. خلاصه برات بگم عاشقتم و فقط میتونم خداروشکر کنم برای داشتنت برای دیدنت و برای در آغوش کشیدنت... دوستت دارم مامانی  چندتا از عکسهاتم برات میذارم.     ایلیا و فاطمه کوچولو دختره دختر دایی مامانی. جالبه که فاطمه کوچولو با دختر خالش رها کوچولو همش سر تو با هم دعوا دارن و میگن که ایلیا داداشه منه. رها وروجک که میگه من عاشق ایلیام. بذارش تو زودپز منم میرم تو فریزر بچه های امروزی اند دیگه ماشالله از همه چی سر در میارن... ما هم قده ا...
3 اسفند 1393