ایلیا گل پسره خونه ما
X

                                           

سلام دوستهای خوبم به وبلاگ من خوش اومدیدمحبت

اگه برام نظر بذارید خیلی خوشحال میشم.آرام




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | 23:58 | نویسنده : مامانی |

سلام به همگی ....

کا ربا نی نی وبلاگ دیگه یادم رفته از وقتی که اینستا اومده  عکسا رو سریع ثبت میکنیم و خلاص دیگه احتیاجی به آپلود نیست... خندونک

ایلیای من الان 2سال و 6 ماه و 14 روزشه و شده یه قنده به تمام معنا.

هر روز خوردنی تر از قبل ، شیرین زبونیاش آدم و به خود زنی وادار میکنه. قه قهه

حالا دیگه کامل حرف میزنی.

الان 3 ماهی هست که از پوشک گرفتمت. جشن

8 ماهم است که از شیر گرفتمت. حدودا 40 روز کمتر از 2 سال تمام. از بس که ضعیف شده بودی و غذا نمیخوردی مجبور شدم زودتر به غذا بندازمت نفسم. بوس

عاشق پارک و قلعه بادی هستی. با اسباب بازی ها و ماشین هات حسابی سرگرمی. توی کارهای خونه کلی کمکم میکنی و خلاصه رفیق تنهایی منی و تمام وقت من با تو سپری میشه.

آراماین روزهای شیرین رو باید قدر بدونم چون که دیگه تکرار نمیشن. غمگین

الانم توی تخت خوابت خوابیدی.

     پسرم مینویسم برات که ثبت بشه ،الان ساعت 1 و پنج دقیقه صبح هست و  مامان بعد از کلنجار رفتن با سی دی و کتاب tactics for listening زده بسرش که بیاد و غباری از وبلاگ پسرش بزداید.

خیلی وقته دیگه وقت نکردم بیام اینجا و شیرین کاری ها و عکس های نازتو برات ثبت کنم. البته تو اینستا و شاید 100 تا دی وی دی و کلی عکس چاپی همه رو واست نگه داشتم ها...!!!! محبت

بهترین و باارزش ترین دارایی من تویی همه عمرم.

مامان عاشقته ،نمیگم میمیرم برات چون که تو بهترین بهانه برای زندگی کردنمی. بوسمحبتچشمک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 | 1:24 | نویسنده : مامانی |

ایلیا جون مامان توی تاریخ ۲۳ دی ۱۳۹۴ بخاطر شیطونیاش متاسفانه از مبل افتاد مچ دست چپش مو برداشت...

پسرم کلی گریه میکردی اولش فکرکردیم بخاطر ترس افتادنته و چیزیت نیست و بدنت کوفته شده ولی وقتی دیدیم که موقع بلندشدن از زمین و برداشتن وسایل گریه میکنی فهمیدیم نه داستان بیش از ایناس. خیلی روز بدی بود پسرم گریه اول رفتیم درمانگاه و بعد از اینکه دکتر از دستت عکس انداخت و گفت که دستش شکسته انگار یه پارچ یخ رو سر من و بابایی ریختن شوکه شدیم. و دکتر بمون گفت چون سنش کمه ببرینش بیمارستان میلاد هم مجهزتره هم با بیمه تون هزینش کمتر مسشه.

ما هم ساعت8:45 شب رفتیم بیمارستان میلاد و بعد از کلی گریه کردنای من و شما بالاخره دست خوشگلت رو گچ گرفتیم یه گچ گنده و سنگین که تا بازوهای ضعیفت رو پوشونده بود با باندی که اون رو از گردنت آویزون کرده بودن.

قرار بود 3 هفته دستت تو گچ باشه ، هنوز چیزی از این مصیبت دست شکسته تو نگذشته بود که دقیقا یک هفته بعد مادرجون اورژانسی عمل قلب باز کرد و حسابی ما رو ناراحت کرد. 

سرت رو درد نیارم نمیخوام زیاد از تلخی های اونروزها برات بگم .

امیدوارم همیشه تنت سالم باشه و لبات خندون پسرکم.محبت

ایشالله حال مادر جونم زودتر مثل روز اول خوب بشه و سایه ش روی سر ما باشه.فرشته

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 20:16 | نویسنده : مامانی |

ایلیا جونم سلام گل پسرم اومدم برات بگم که این مدت چه کارهای جدیدی یادگرفتی؛ بااینکه خیلی دوست دارم برات عکس بذارم ولی خودت نمیذاری با لپتاب کار کنم الانم داری شیر میخوری و من با گوشی برات مینویسم:

*ماشالله یک سال و هم گذروندی و واکسن ش رو هم زدی در حالیکه آقا بودی و اصلا اذیت نکردی قربونت بشم .

*تولد یک سالگیت و هم خیلی ساده فقط به صرف شام برگزار کردیم چونکه شب هفت شهادت امام حسین بود .

آقاجون و مادر جون ۱۰۰ هزار تومن،دایی جون یه سکه پارسیان،خاله جون یه شلوار اسلش برات آوردن

بابابزرگ و عمو هادی هر کدوم یه ماشین ،عمو میثم شلوارک عمو محمد دمپایی لا انگشتی برات آوردن 

من و باباجون هم برات کمپرسی بزرگ برات خرید و عاشقشی و همش سوارش میشی با خونه سازی بزرگ و یه دست بلوز شلوار😍

**یک هفته بعد از تولدت ویترین کمدت و انداختی رو سرت و نصفه جونمون کردی خداروشکر چیزیت نشد 😨

*الان ده کیلو و ۱۰۰ گرم وزن داری و ۸ تا دندون👄

شیطون و شیرین شدی حسابی همه عاشق اخم کردنت هستیم😁

*زیر اجاق و دائم کم و زیاد میکنی و موقع غذا درست کردن واقعا اذیتم میکنی😀

**لامپ و میگی لاااا

*کنترل تلویزیون و بیشتر وسایل و کامل میشناسی و وقتی میگم که کنترل و بیار  برام میاری آشپزخونه 😂

*از مبل ها و تخت بالا میری و همش میترسم که خدایی نکرده بیفتی. 

خلاصه اینکه همش باید مواظبت باشم که یوقت خرابکاری نکنی. برا همین زیاد وقت نمیکنم بیام و برات بنویسم.

خداروشکر غذاخوردنت هم خیلی خوب شده و همه چی میخوری و بهونه غذایی نمیگیری.

ایلیا جونم ماهی و خیلی دوستت دارم شیرین عسل منی نفسم 😘😘😘😘😍😍😍😍😍

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 18:28 | نویسنده : مامانی |

سلام ایلیای نازم

واقعا شرمندتم که بعد این همه مدت اومدم و برات مینویسم.

ماشالله کلی شیرین و شیطون شدی و اصلا مجال نوشتن بهم نمیدی و از طرفیم اگه لپتاب و ببینی دیگه اجازه نمیدی دست ماهم بش بخوره.

الان دیگه توی دوازده ماهگی رفتی و تا 22روز دیگه یکسالت تموم میشه.

راستی که چقد زود گذشت و توی این یکسال بهترین روزهای عمرمو در کنارت داشتم.

همیشه که چشام به شیرین کاریهات و خنده های معصومت میفته خدارو صدهزار بار شکر میکنم که تو رو به ما داد.

الهی هرکس بچه میخواد دامنش سبز بشه...

الان دیدم وقت خوبیه بعد از این همه مدت برا نوشتن چونکه تو خوابیدی و منم خوابم نمیاد..

پس شروع میکنم:

از شش ماهگیت شروع میکنم که دیگه کامل میچرخیدی و حسابی بازیگوش شده بودی.

وقتی بردمت بهداشت همه چیزت خوب بود و واکسنتم که زدی زیاد گریه نکردی و آقا بودی و قرار بود که دیگه از اون ماه غذای کمکی رو شروع کنی ولی مگه شما دل به فرنی و سرلاک میدادی؟

اصلا به هیچکدوم لب نزدی .

اون اولش غذا خوردن  رو خوب استارت نزدی و یکم باعث لاغریت شد.

هرچی درست میکردم برات آخر جاش سطل زباله بود.

تازه یک ماهه که ماشالله بهتر غذا میخوری و البته همه چی رو هم دوست داری امتحان کنی.

 

تو این مدت دوبار رفتی مشهد زیارت امام رضا اولیشو دقیقا 8 ماهگی رفتی و دومین بارشم توی  10 ماهگی .

انصافا بچه خوش مسافرتی بودی اصلا اذیت نکردی.

مشهد دومی رو با ماشین خودمون با آقاجون اینا رفتیم و روبه برگشت هم یسری به شمال زدیم ،اولین باری که چشمت به دریا خورد خیلی بامزه بودی کلی تعجب کردی از دیدن اون همه آب...

از اون صحنه دریا دیدنت هم فیلم داریم که ایشالله میبینیش.

 

اولین بار سر صف نماز جماعت توی صحن حرم امام رضا بودیم که تو8 ماهگی چهاردست و پا رفتی و من کلی ذوقتو کردم نفسم.

دیگه جونم برات بگه که الان 6 تا دندون داری و قشنگ همه چی رو هدف گازهات قرارمیدی.

الانم حدود یک ماهی هست که راه افتادی و اتاقتو روزی چندبار بهم میریزی هر چی تو کشوهات باشه میاری بیرون.

از همه شیرین کاریهات عکس دارم ایشالله توی پست بعدی چندتاشو برات میذارم تا بعدا ببینی چقد آتیش سوزوندی تربچه من.

 

خیلی خیلی ..... دوووووستتتت دارم.

از باباییت هم خیلی ممنونم چون توی این یکسال همیشه بهترین یار کمکی و به عبارتی دست راست من بوده تو هم بابایی رو خیلی دوست داری و اگه من نباشم فقط با اون آرومی.

قشنگ با هم میرید حموم و کلی کیف میکنی، وقتی کلید میندازه و از سر کار میاد متوجه میشی و میری استقبالش و با خنده های شیرینت خستگیشو ازش میگیری بعدشم با تمام خستگیهاش کلی باهات بازی میکنه قشنگ شوق داشتنت و توی چشاش میشه دید.

خدایا ازهمه چی ممنونم.

همسرم دوستت دارم و ایشالله همیشه سایه ت بالا سرمون باشه.




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 0:56 | نویسنده : مامانی |

پسرم چند روز وقت نکردم بیام و عکسهای نازت و بذارم الان فرصت و غنیمت میشمارم و عکسهای آخر سال 93 رو با چندتا از عکسهای جدیدت باهم برات میذارم.

فدات بشم کلی عکس داشتی ولی چندتاشو برات گلچین میکنم و در ادامه مطلب برات میذارم.

 

  شبها میرفتیم پیش بابا سرکار براش چایی میبردیم چون هوا سرد بود بعدش که میومدیم خونه من ازت عکس مینداختم.

  

  قربون نازکردنت برم. بوس

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | 17:26 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد